|
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388 21:17 توسط اعظم |
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388 21:1 توسط اعظم |
اونی که میخواستم چرا تنهام گذاشت
مگه یه روز نمیگفت ارزویه داشتنه منو داشت مگه یه روز دلشو تو دستام نذاشت مگه از من به جز عشق چی میخواست اونی که میخواستم چرا تنهام گذاشت تنهام گذاشت ..... چون منو نمی خواست + نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 11:32 توسط اعظم |
اگه تو بخوای دنیامم میدم ؛ فقط تنهام نزار.... اگه تو بخوای غرورمم می شکنم ؛ فقط تو تنهام نزار.... اگه تو بخوای میمیرم برات ؛ فقط تو پیشم بمون... اگه تو بخوای تک تک ستار های آسمون رو می چینم برات ؛ فقط تو پیشم بمون.... تنهام نزار دیگه!...آخه من چه بدی در حقت کردم؟!...چرا تنهام می زاری؟...مگه خوبت نبودم؟!.... مگه تو نمی گفتی:اگه تموم دنیارم به من بدن هیچ وقت تنهات نمی زارم!...پس چی شد؟!...خودت داری تنهام می زاری!...عشقم ؛ مهربونم ؛ مگه نمی دونی من بی تو نمیتونم زنده بمونم!... مگه نمی دونی دلیل بودنم فقط تویی؟! مهربونم پس چرا تنهام گذاشتی؟!... + نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 11:13 توسط اعظم |
ان قدر زجر کشیدم زجهان سیر شدم/ صورت گرچه جوان است ولی پیر شدم . + نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 11:8 توسط اعظم |
کاش بدانی لحظه هایم چقدر بی تو تنهاست... + نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 11:17 توسط اعظم |
دلم برای کسی تنگ است + نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 11:6 توسط اعظم |
+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388 19:49 توسط اعظم |
پس از دوسال رفیق غم مرد + نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388 19:42 توسط اعظم |
دو چشم خسته اش از اشك تر بود + نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388 19:25 توسط اعظم |
اگـر میبینی شــــــادم ، خندانم ، با این وجود اين همه غم و غصه در دل دارم تنها به امید بودن توست اگر ميبيني آرامم ، سر به زير ، ساكت و گوشه گير ، فقط بي تابي ست كه از سوي تو در دلم نشسته است اگر دیدی گریانم ، خسته ام ، شکسته ام ، پریشانم ، بدان که بدجور دلم هــــــــــوای تو را کرده است و دلـــــــم دیگر طاقت دوری را ندارد اگر دیدی نیستم ، نه صــــــــدایی و نه خبری از مــــــن نیست بدان که از عشق تو مرده ام........ + نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 16:36 توسط اعظم |
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 16:21 توسط اعظم |
کسی را نمی یابم تا برایش از غمها و دردهایم بگویم و دلتنگی هایم را برایش زمزمه کنم . ................ + نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 15:45 توسط اعظم |
صدای ناله من تو صحن کوچه پیچید کلام یاس ونفرین مدامم ورد لب بود + نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 20:32 توسط اعظم |
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 20:25 توسط اعظم |
بگو! هر آنچه دلت خواست تا همان باشد به چشمهاي من ايمان بياور اي دريا مگر نه چشم تو بايد ميان اين همه رنگ كنون كه نام تو شد نام بيقراري من، اگر چه پير مرا عاشقي در آوردهست من از نهايت جان با تو عشق ميورزم چگونه از تو نمي گفتم اي غم شيرين! من از كنار تو امروز مي روم بگذار + نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 20:19 توسط اعظم |
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 20:17 توسط اعظم |
مرگ،خوابي شيرين، در آغوش خاك گرم كه جسم سرد مرا در آغوش ميگيرد تا همه ي بي مهري ها وسردي ها و نامردي ها را به فراموشي بسپارم. و با چه محبتي مهرش را نثارم ميكند بي منت. و باد كه با وزش بر روي خاكم و نوازشي دلنشين آرامم مي كند و در لابه لاي درختان برايم آوار مي خواند و درختان برايم دست مي زنند و حال با اين ياران ديگر احساس تنهايي نخواهم كرد. مرگ زيباست براي جسم سردم و روح بلند پروازم كه باز خواهد گشت در آغوش گرم وبي نهايت محبت او. + نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 20:14 توسط اعظم |
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 20:33 توسط اعظم |
وقتي از مادرم متولد شدم صداي در گوشم طنين انداخت که بعد از اين با تو خواهم بود به او گفتم کيستي؟گفت غم فکر کردم غم عروسکي خواهد بود که من بعدها با او بازي مي کنم ولي بعدها فهميدم که من عروسکي هستم در دستان غم + نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 20:28 توسط اعظم |
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 20:26 توسط اعظم |
شب و خیلی دوست دارم چون اونم مثل من تنهاست چون اونم مثل من تاریکه اونم مثل من با سینه ای پر از غم کینه سکوت کرده دوست دارم همیشه تنها باشم تنهای تنها مثل شب همیشه عاشق شب بودم چون همیشه حق حقوقمو توی سکوت خودش خفه میکنه چون چشمای خیسمو توی تاریکی خودش گم می کنه نفسهای تندم را با حظورش درک میکنه تنه سردم و با صداقتش گرم نگه میداره ..... + نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 19:58 توسط اعظم |
من تموم قصه هام قصه ی توست اگه غمگینه اون از غصه ی توست یه دفعه مثل یه اهو توی صحراها رمیدی بس که چشم تو قشنگ بود گله ی گرگ رو ندیدی دل نبود توی دلم تورو گرگا نبینن اونا با دندون تیز به کمینت نشینن الهی من فدای تو چیکار کنم برای تو اگه تو این بیابونا خاری بره به پای تو یه دفعه مثل پرنده قفس عشقو شکستی پرزدی تو اسمونا رفتی اون دورا نشستی دل نبود توی دلم گم نشی تو کوچه باغا غروبا که تاریکه نریزن سرت کلاغا نخوره سنگی به بالت پرت نشه فکر و خیالت من تموم قصه هام قصه ی توست اگه غمگینه اون از غصه توست یه دفعه مث یه گل رفتی تو دست خزون سیل بارون و تگرگ میومد از اسمون بردمت تورو خونه که نریزه رو سرت که یه وقت خیس نشه یخ کنه بال و پرت نشکنی زیر تگرگ نریزه از تویه برگ من تموم قصه هام قصه ی توست یه دفعه مثل یه شمع داشتی خاموش میشدی اگه پروانه نبود تو فراموش میشدی اره پروانه شدم که پرام سوخته شه که اتیش دل تو به دلم دوخته شه که بسوزه پر و بالم که راحت شه خیالم دارم از تو مینویسم تو که غم داره نگات اگه دوست داشتی بگو تا بازم بگم برات اینقده میگم تا خسته شم با عشق تو شکسته شم + نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 19:46 توسط اعظم |
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 15:54 توسط اعظم |
در خواب ناز بودم شبی .......... دیدم کسی در میزند.......... در را گشودم بر روی او.......... دیدم غم است در می زند ......... ای دوستان بی وفا ........... ازغم بیاموزید وفا....... غم با همه ی بیگانگی ......... هرشب به من سر می زند ........... + نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 13:13 توسط اعظم |
شب سردي است و من افسرده + نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387 19:10 توسط اعظم |
+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387 19:1 توسط اعظم |
شب بود شمع بودومن بودم و غم شب رفت وشمع سوخت ومن ماندم وغم + نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387 16:53 توسط اعظم |
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387 16:18 توسط اعظم |
قنوت چشمانت پيوندي ديرينه دارد با آسمان ... دعا کن عشق برگردد...... + نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387 16:15 توسط اعظم |
|
| ||||||